تبليغاتX
25 ميليون راي - گوشه اي از جنايات منافقين حامي موسوي و جنبش سبز

25 ميليون راي

امام خمینی:هر کس جمهوری بدون اسلام بخواهد دشمن ماست

گوشه اي از جنايات منافقين حامي موسوي و جنبش سبز

  

 
كساني كه تحمل ديدن عكس ها را ندارند لطفا نبينند

منافقان به جنايات وحشيانه خود اصطلاحا مي گفتند:
( چون عکس ها به دلیل نامعلومی پاک می شدن همشون رو
اينجا براي دانلود گذاشتم)
گوشه اي از جنايات وحشيانه سازمان مجاهدين خلق
آنها پس از شكنجه افراد عادي (به اصطلاح خودشان مزدورين رژيم) جسد آنها را در خرابه اي رها ميكردند
تصاوير شكنجه گران جلاد و طرفدار ميرحسين موسوي را در انتهاي مطلب ببينيد
زير نويس تصاوير گوشه از اعترافات افراد دستگير شده در جريان اين شكنجه ها در روند بازگويي جريان كار مي باشد
...ما با بي رحمي هر چه تمامتر با پاسداران رفتار ميكرديم...در موقع شكنجه ذره اي احساس دلسوزي عليرغم ناله ها و فريادهايي كه آنها ميكشيدند، نداشتيم...
 
... با اينكه همان روز اول براي من مشخص شده بود كه كفاش اطلاعاتي ندارد، با اين حال من با كابل ميزدم و مسعود دهانش را گرفته بود ... مسعود گفت "اطلاعات كه نتوانستيم بگيريم ولي انتقام كه گرفتيم..."

...من با كابل ميزدم ... و آنها هنگاميكه خيلي از فشار ضربات دردشان ميآمد "الله اكبر" ميگفتند..
...مسعود به من اشاره كرد آب داغ را يواش يواش بريز تا بيشتر زجر بكشد، من نيز آب داغ را يواش يواش روي پاهاي محسن ريختم طوري كه تمام تاولهاي پايش تركيد...
...جواد گفت الان حاليت ميكنم و سپس ميله اي سربي برداشت و به دهان و فك و چانه و دندانهاي او زد كه وقتي طالب دهانش را باز كرد، دندانهاي شكسته اش به همراه خون آبه روي شلوارش ريخت...
...مسعود ناگهان اتو را به كمر محسن جليلي چسباند كه محسن از شدت درد با حالت عجيبي دهانش را باز كرد و سپس از هوش رفت...
...يك بار كه �%د و بدنشان گرم بود...
...پوست سمت راست سر طالب به همراه موهايش كنده شده بود...جواد محمدي در حاليكه انبردست در دستش بود مشغول كشيدن دندانهاي طالب بود...
...بعد از تزريق سيانور صداي خرخر از گلوي آنها خارج ميشد و ما در حاليكه هنوز زنده بودند و در حال جان كندن بودند بدن آنها را طوري طناب پيچ كرديم كه داخل �84ب اصابت كرد كه يكدفعه طالب شوكه شد و بدين ترتيب جواد آلت طالب را سوزاند...جواد محمدي چاقو را كنار چشم طالب گذاشت و فشار داد كه خون از چشمش بيرون ريخت و وقتي بعداً طالب به هوش آمد با آن چشم جايي را نميديد...
...ما نه تنها با پاسداران اين كار را كرديم، بلكه به كفاش نيز رحم نكرديم و در حاليكه چند روز قبلش مشخص شده بود او از همه چيز بي خبر است، با او نيز چنين كارهايي كرديم ...
...آنها را روي صندلي بستيم و چشمشان را بستيم و با همان ميله هاي سربي آنها را بيهوش كرديم و سپس آمپول سيانور به بدنشان تزريق كرديم كه...
...پس از بهوش آمدن مجدداً آب داغ روي سر آنها ريختيم و سر و صورت آنها تاول زد و سپس موهاي آنها را به همراه پوست سرشان كه سوخته بود كنديم...
...اجساد را كه به صورت دو بسته كه يكي از بسته ها يك جسد و ديگري دو جسد بود از صندوق عقب به پائين آورديم...و روي زمين كشانديم در حين انتقال بود كه متوجه نفس كشيدن آنها شديم و اينكه در حال جان كندن بودند و بدنشان گرم بود...
...پوست سمت راست سر طالب به همراه موهايش كنده شده بود...جواد محمدي در حاليكه انبردست در دستش بود مشغول كشيدن دندانهاي طالب بود...
...بعد از تزريق سيانور صداي خرخر از گلوي آنها خارج ميشد و ما در حاليكه هنوز زنده بودند و در حال جان كندن بودند بدن آنها را طوري طناب پيچ كرديم كه داخل صندوق عقب ماشين جا شود...
...مصطفي سر او را محكم گرفته بود و جواد با عصبانيت چاقو را بالاي گوش طالب گذاشت و آنرا بريد و بلافاصله چاقو را روي بيني طالب گذاشت و بيني او را بريد...
...جواد شيشه را به طالب استعمال كرد و سپس همان شيشه را شكست و با تيزيهاي آن به بدن طالب ميكشيد كه خون از سر تا پاي بدن او راه افتاده بود...
...كار مهندسي (شكنجه كردن) خيلي پيچيده تر از عملياتي (ترور كردن) است و احتمال بريدن هست. شكنجه ميكنيم چون مجبوريم...ولي وقتي حاكم بشويم نميكنيم...
...مسعود قرباني گفت بچه هاي بالا از كليه افراد بخش ويژه خصوصاً شماها كه در اين جريان (منظور شكنجه) نقش اصلي داريد قدرداني كرده اند...
...ميله هاي سربي كه توسط مسئولين بالا (ي مجاهدين) داده شده بود و گفته بودند با اينها اگر به پشت گردن كسي زده شود بيهوش ميشود...صندلي را خوابانديم. من با كابل ميزدم و آنها كه از درد ناله ميكردند و فرياد ميزدند...مصطفي دهان آنها را با پارچه ميبست...
...آنقدر آنها را زدم كه تاولهاي پاهاي آنها تركيد و خونريزي كرد...
تو رو خدا نگاه كنيد.تمام بدن اين بچه ها سوزانده شده تمامش.....
مرگ بر مريم و مسعود رجوي جنايت كار
اصل منبع هم كتاب جزئيات شكنجه سه پاسدار شهيد هستش
شادي روح شهداي اسلام بخصوص شهيدان طالب طاهري،محسن ميرجليلي و شاهرخ طهماسبي صلوات 

گوشه ای از جنایات وحشیانه سازمان مجاهدین خلق

4qg487j9xk23h8p1xsci.jpg
..ما با بی رحمی هر چه تمامتر با پاسداران رفتار میكردیم...در موقع شكنجه ذره ای احساس دلسوزی علیرغم ناله ها و فریادهایی كه آنها میكشیدند، نداشتیم...


abmum84ds9umqzd5drwi_2.jpg

... با اینكه همان روز اول برای من مشخص شده بود كه كفاش اطلاعاتی ندارد، با این حال من با كابل میزدم و مسعود دهانش را گرفته بود ... مسعود گفت "اطلاعات كه نتوانستیم بگیریم ولی انتقام كه گرفتیم..."

feshinuj0bzbmqtfexbx_2.jpg

...من با كابل میزدم ... و آنها هنگامیكه خیلی از
فشار ضربات دردشان میآمد "الله اكبر" میگفتند...


mmdawhsoj1m1ju53i0ip.jpg

...جسد كفاش شكنجه شده...



...مسعود به من اشاره كرد آب داغ را یواش یواش بریز تا بیشتر زجر بكشد،
من نیز آب داغ را یواش یواش روی پاهای محسن ریختم طوری كه
تمام تاولهای پایش تركید...


ktk7vs8fnz77s5m8xhca.jpg

...جواد گفت الان حالیت میكنم و سپس میله ای سربی برداشت و به دهان و فك و چانه
و دندانهای او زد كه وقتی طالب دهانش را باز كرد،
دندانهای شكسته اش به همراه خون آبه روی شلوارش ریخت...


o4yj23lnmf1c3weqzs9h.jpg

...مسعود ناگهان اتو را به كمر محسن جلیلی چسباند كه محسن از شدت درد
با حالت عجیبی دهانش را باز كرد و سپس از هوش رفت...




...یك بار كه به هوش آمد و پنجه هایش را روی شلوارش میكشید، مسعود قربانی به من گفت
آب داغ را بده و پس از اینكه آب داغ را از من گرفت آنرا روی دستهای محسن ریخت كه
دستهای محسن پف كرد و چروك شد و حالت پختگی گرفت...




...جواد سیخ را دو بار سرخ كرد و به ران طالب زد و بار سوم سیخ را سرخ كرد و روی
دكمه های جلو شلوار طالب گذاشت كه شلوار طالب سوخت و سپس سیخ داغ به بدن طالب
اصابت كرد كه یكدفعه طالب شوكه شد و بدین ترتیب جواد آلت طالب را سوزاند...جواد محمدی
چاقو را كنار چشم طالب گذاشت و فشار داد كه خون از چشمش بیرون ریخت و
وقتی بعداً طالب به هوش آمد با آن چشم جایی را نمیدید...




...ما نه تنها با پاسداران این كار را كردیم، بلكه به كفاش نیز رحم نكردیم
و در حالیكه چند روز قبلش مشخص شده بود او از همه چیز بی خبر است،
با او نیز چنین كارهایی كردیم ...


9u0cjp6os6n90gqtl6f8.jpg

...آنها را روی صندلی بستیم و چشمشان را بستیم و با همان میله های سربی آنها را
بیهوش كردیم و سپس آمپول سیانور به بدنشان تزریق كردیم كه...




...پس از بهوش آمدن مجدداً آب داغ روی سر آنها ریختیم و سر و صورت آنها تاول زد
و سپس موهای آنها را به همراه پوست سرشان كه سوخته بود كندیم...




...اجساد را كه به صورت دو بسته كه یكی از بسته ها یك جسد و دیگری دو جسد بود
از صندوق عقب به پائین آوردیم...و روی زمین كشاندیم در حین انتقال بود كه متوجه
نفس كشیدن آنها شدیم و اینكه در حال جان كندن بودند و بدنشان گرم بود...




...پوست سمت راست سر طالب به همراه موهایش كنده شده بود...جواد محمدی
در حالیكه انبردست در دستش بود مشغول كشیدن دندانهای طالب بود...

skhw9n0q64nrphyffxr.jpg

sqpf8yyybsnvy2nj20.jpg
...بعد از تزریق سیانور صدای خرخر از گلوی آنها خارج میشد و ما در حالیكه
هنوز زنده بودند و در حال جان كندن بودند بدن آنها را طوری طناب پیچ كردیم كه
داخل صندوق عقب ماشین جا شود...




...مصطفی سر او را محكم گرفته بود و جواد با عصبانیت چاقو را بالای گوش طالب
گذاشت و آنرا برید و بلافاصله چاقو را روی بینی طالب گذاشت و بینی او را برید...




...جواد شیشه را به طالب استعمال كرد و سپس همان شیشه را شكست و با تیزیهای
آن به بدن طالب میكشید كه خون از سر تا پای بدن او راه افتاده بود...




...كار مهندسی (شكنجه كردن) خیلی پیچیده تر از عملیاتی (ترور كردن) است و
احتمال بریدن هست. شكنجه میكنیم چون مجبوریم...ولی وقتی حاكم بشویم نمیكنیم...




...مسعود قربانی گفت بچه های بالا از كلیه افراد بخش ویژه خصوصاً شماها كه در
این جریان (منظور شكنجه) نقش اصلی دارید قدردانی كرده اند...


...میله های سربی كه توسط مسئولین بالا (ی مجاهدین) داده شده بود و گفته بودند
با اینها اگر به پشت گردن كسی زده شود بیهوش میشود...صندلی را خواباندیم.
من با كابل میزدم و آنها كه از درد ناله میكردند و فریاد میزدند...مصطفی دهان آنها
را با پارچه میبست...




...آنقدر آنها را زدم كه تاولهای پاهای آنها تركید و خونریزی كرد...
عمليات مهندسي

یک عضو سابق سازمان در کتاب خود، پیدایش یک نوع « عملیات نوظهور» در اقدامات تروریستی سازمان علیه دوست دوران پیش از انقلابش(حاکمیت فرقه ای) را اینگونه شرح داده است:

در پی ضربات شدید در اوایل سال 61 و لو رفتن بسیاری از خانه های تیمی، سازمان دستور داد افراد مشکوکی را که در حوالی خانه هایت یمی مشاهده می کردند، ربوده و سپس آنها را برای کسب اطلاعات مورد شکنجه قرار دهند. این عملیات نو ظهور توسط سازمان، «عملیات مهندسی» نام گرفت… تحلیل در مورد عملیات مهندسی نیز این بود که : کار مهندسی خیلی پیچیده تر از کار عملیاتی است و احتمال بریدن هست. ما شکنجه می کنیم چون مجبوریم ولی وقتی که حاکم شویم، نمی کنیم!.

… جنگ ما با رژیم، جنگ دو سازمان مهندسی است، هر کدام بیشتر شکنجه کند، برنده است. در پی این رهنمود سازمان در مرداد ماه 61، سه پاسدار به نام های طالب طاهری، محسن میر جلیلی و شاهرخ طهماسبی توسط افراد واحدهای عملیاتی مجاهدین در تهران ربوده می شوند. این سه پاسدار ابتدا به یک خانه تیمی در خیابان بهار برده می شوند. مسئولان درجه اول سازمان از جمله مهدی کتیرایی و حسین ابریشمچی برای کسب اطلاعات از آنها به این خانه می آیند و شروع به شکنجه پاسداران کمیته با ضربات کابل به کف پا و سایر نقاط بدن می کنند، با مشت دندان های آنها را می شکنند، روی پاهای کابل زده آب داغ می ریزند و به پشت کمر یکی از آنها، اتوی داغ می چسبانند. بعد با تزریق سیانور آنها را کشته و در یکی از باغ های اطراف تهران دفن می کنند.(راستگو، مجاهدین خلق در آیینه تاریخ، ص 60).

اما ابعاد واقعی آنچه که به نام عملیات مهندسی توسط سازمان انجام شد گسترده تر از آن بود که با گزارش خلاصه مزبور، بتوان آن را به طور کامل تبیین نمود. در مقدمه کیفر خواست اصدقی فرمانده اول نظامی تهران در سال 61، شرحی از چگونگی کشف موضوع ارائه شده است. پش از مرور این مقدمه بخشی از اطلاعات موجود را برای تکمیل تصویر این فاجعه کم نظیر و بی سابقه بازخوانی خواهیم نمود.

مقدمه کیفر خواست اصدقی:( عین متن آورده شده است)

[یک]- پس از مفقود شدن برادر پاسدار کمیته مرکزی انقلاب اسلامی و برادر کفاش، ابتدا خسرو زندی یکی از عوامل شکنجه در تاریخ 22/5/1361 توسط مردم حزب الله، هنگام سرقت جهت انجام ترور، دستگیر می شود: و با توجه به شواهد و مدارک به دست آمده از لانه تیمی وی، محل دفن و اختفای اجساد شکنجه شده 3 تن از برادران کشف می گردد.

[دو]-  بعد از یک سلسله پیگیری  و با استفاده از اطلاعات قبلی، کلیه عوامل شکنچه گر مورد شناسایی واقع و تحت تعقیب قرار می گیرند؛ و طی چند رشته عملیات، عده ای از آنان معدوم و برخی دیگر دستگیر می شوند.

[سه]- از جمله افراد دستگیر شده در این رابطه، مهران اصدقی فرمانده اول نظامی گروهک تروریستی منافقین در تهران و یکی از عوامل اصلی شکنجه می باشد، که پس از دستگیری تا مدتها سعی در کتمان جزئیات و حقایق مربوط به این جنایت سهمگین می نماید. وی ، پس از بازداشت، با تنی چند از تروریست های منافق تحت مسئولیتش- از جمله محمدرضا نادری و خسرو زندی- مواجهه داده می شود و جرایم و اتهاماتش به وی تفهیم می گردد؛ ولی در جلسات اولیه بازجویی، صرفا به گوشه ای از جنایات بی شمار خود اعتراف می نماید ، و منافقانه و موذیانه از بیان جزییات شکنجه برادران پاسدار طفره می رود، و به بیان اکاذیب و مطالب ساختگی در رابطه با نحوه شکنجه این برادران می پردازد، و اطلاعات خود را خصوصا در رابطه با جریان شکنجه اظهار نمی دارد.

[چهار]- ابتدا اصدقی اظهار می دارد که سه جسد کشف شده در بیابان های باغ فیض متعلق به سه برادر پاسدار می باشد؛ ولی در تحقیقات بعدی، پس از گذشت یک سال و نیم، مشخص می شود که این سه جسد شکنجه و مُثله شده متعلق به دو برادر پاسدار شهید طال طاهری و شهید محسن میر جلیلی و برادر کفاشی به نام شهید عباس عفت روش بوده و پاسدار شهید شاهرخ طهماسبی در لانه تیمی دیگر، توسط افراد همین شاخه از گروهک منافقین مورد شکنجه واقع شده و جسدش در محل دیگری در اطراف شهر تهران انداخته شده است. البته جسد مذکور ، که به وسیله افراد این گروهک شکنجه و مورد ضرب و جرح شدید قرار گرفته بود، در آن ایام توسط مامورین انتظامی کشف، و به عنوان مجهول الهویه به پزشک قانونی منتقل و در یکی از قطعات بهشت زهرا دفن شده بود.

[پنج]- در سال 1363، در مراحل بعدی بازجویی، مهران اصدقی پس از گذشت یک سال و نیم از بازداشت خود، با مشاهده تمام و کمال مدارک و شواهد مستدل جنایات خود و پس از تفهیم کلیه جرایمی که مستقیما در آن دست داشته… به ناچار به جزئیات کاملا جدیدی از اعمال بسیار  فجیع و ددمنشانه خود و سایر عوامل شکنجه اعتراف می نماید. برگه های بازجویی ارائه شده، سیر تدریجی اقاریر و همچنین جدیدترین اعترافات وی را نشان می دهد…

داد ستانی انقلاب اسلامی تهران- مرداد ماه 1363

مسئولان و عوامل اصلی «عملیات مهندسی»:

مسئولان:

1- مسعود رجوی: رهبری

2- علی زرکش یزدی؛ با نام مستعار فرهاد رضوی : عضو مرکزیت- معاون رهبری

3- محمود عطایی؛ با نام های مستعار حسن کریمی و عسکر عضو مرکزیت- مسئول کل عملیات تروریستی و عملیات مهندسی.

4- مهدی افتخاری؛ با نام های مستعار عباس اراکی و فتح الله عضو شورای مرکزی- طراحی و هداست کننده عملیات تروریستی و عملیات مهندسی.

5- محمد مهدی کتیرایی؛ با نام های مستعار ید الله، رحیم و خلیل ؛ عضو شورای مرکزی طراح و هدایت کننده عملیات تروریستی و عملیات مهندسی.

6- حسین ابریشمچی؛ با نام های مستعار محمود، شیرزاد و رحمت عضو مرکزیت نهاد- مسئول اجرایی عملیات تروریستی و عملیات مهندسی.

7- محمد شعبانی؛ با نام های مستعار حمید و نادر عضو مرکزیت نهاد- مسئول اجرایی عملیات تروریستی و عملیات مهندسی.

علی زرکش یزدی

محمود عطائی                                                                علی زرکش یزدی

مهدی افتخاری تصویری از علی زرکش یزدی در زندان ساواک

مهدی افتخاری                                                     تصویری از علی زرکش یزدی در زندان ساواک

ربایندگان:

1- جواد محمدی؛ با نام مستعار طاهر : شرکت در ربودن طاهر طالی/ محسن میر جلیلی (پاسداران کمیته) /حبیب روستا(هوادار- سازمان- کارمند شرکت پرسی گاز)

2- رضا هاشملو؛ با نام مستعار قاسم- شرکت در ربودن پاسداران طاهری/ میرجلیلی

3- نبی ضیایی نژاد؛ با نام مستعار حسن- شرکت در ربودن پاسداران طاهری/ میرجلیلی

4- رضا یر محمدی؛با نام مستعار فرهنگ- مسئول ربودن شاهرخ طهماسبی(پاسدار کمیته)

5- ناصر فراهانی؛ با نام مستعار بهرام- شرکت در ربودن پاسدار طهماسبی

6- حسین اسلامی؛ با نام مستعار مجتبی- شرکت در ربودن پاسدار طهماسبی

7- علی عباسی دولت آبادی؛ با نام مستعار هادی- شرکت در ربودن پاسدار طهماسبی

8 جمال محمدی پیله ور؛ با نام مستعار کمال- شرکت در ربودن پاسدار طهماسبی

9- مصطفی معدن پیشه؛ با نام مستعار رحمان: مسئول ربودن عباس عفت روش(کفاش)

10- خسرو زندی؛ با نام مستعار صادق- شرکت در ربودن عفت روش.

11- محمد جعفرهادیان؛ با نام مستعار رضا شرکت در ربودن خسرو ریاحی نظری(دبیر ورزش)

12- محمود رحمانی؛ با نام مستعار علی عرب- شرکت در ربودن ریاحی نظری.

13- مسعود قربانی؛ با نام مستعار تقی شرکت در ربودن حبیب روستا

14- مهران اصدقی؛ با نام مستعار بهرام- شرکت در ربودن حبیب روستا

رضا هاشملو نبی ضیائی نژاد رضا میر محمدی

رضا هاشملو                                   نبی ضیائی نژاد                                  رضا میر محمدی

شکنجه گران:

1- مسعود قربانی؛ مسئول تنظیم سوالات بازجویی. 2- مهران اصدقی؛ شرکت در تنظیم سوالات بازجویی. 3- مصطفی معدن پیشه؛ هر سه نفر، در شکنجه حبیب روستا، عباس عفت روش، خسرو ریاحی نظری و پاسداران طالب طاهری و محسن میرجلیلی شرکت داشتند.

4- جواد محمدی؛ شرکت در شکنجه عفت روش و پاسداران طاهری، میرجلیلی و طهماسبی.

5- شهرام روشن تبار؛ شرکت در شکنجه خسرو ریاحی نظری و پاسداران طاهری و میرجلیلی.

6- محمد جواد بیگی؛ با نام مستعار اکبر- مسئول تنظیم سوالات بازجویی، 7- علی عباسی دولت آبادی؛ 8- رضا هاشملو؛ 9- ناصر فراهانی؛ و 10- رضا میرمحمدی؛ هر پنج نفر، شرکت در شکنجه پاسدار شاهرخ طهماسبی.

11- فردی با نام مستعار محمدرضا و 12- فردی با نام مستعار عبدالله و جواد، هر دو نفر ، شرکت در شکنجه حبیب روستا.

مهران اصدقی مسعود قربانی محمد جواد بیگی

مهران اصدقی(شکنجه گر)    مسعود قربانی(شکنجه گر)    محمدجواد بیگی(شکنجه گر)

عوامل انتقال و دفت اجساد:

1- خسرو زندی و 2- محمد جعفر هادیان؛ معروف به حمزه- هر دو نفر شکرت در زنده به گور کردن عباس عفت روش و پاسداران طالب طاهری و محسن میرجلیلی.

3- جواد محمدی؛ عامل انتقال جسد پاسدار شاهرخ طهماسبی.

4-مصطفی معدن پیشه؛ و 5- خداوردی ولی زاده یگانه؛ با نام مستعار محمد گیلانی : هر دو نفر شرکت در انتقال جسد حبیب روستا.

6- فردی با نام مستعار محمدضا؛ عامل قتل جسد خسرو ریاحی نظری.

شهرام روشن تبار مصطفی معدن پیشه محمد جعفر هادیان

شهرام روشن تبار         مصطفی معدن پیشه        محمد جعفر هادیان

تهیه کنندگان شکنجه گاه های تیمی:

1- محمد قدیری؛ با نام مستعار منوچهر احمدیان فر، شوهر تشکیلاتی فریبا اسلامی.

2- فریبا اسلامی؛ با نام مستعار شهلا صالح پور.

3- نعمت الله متولی؛ با نام مستعار امیر.

4- حامد احتشامی؛ با نام مستعار مظفر فتوره چی.

5- احمد نیکبخت تهرانی؛ با نام های مستعار عباس و حسن.

حامد احتشامی خسرو زندی نعمت الله متولی

حامداحتشامی           خسرو زندی             نعمت الله متولی

شرح شش فقره عملیات مهندسی

شش نفر در سبک نوظهور تروریسم ابداعی سازمان ، قربانی عملیات مهندسی شدند تا در تاریخ گروه های سیاسی مسلح جهان، نام سازمان مجاهدین خلق به عنوان اولین نمونه در نوع خود به ثبت برسد. مروری بر شرح وقایع این عملیات از زبان عاملان آن، اندکی از ابعاد خشونت مطلق و جنایت پیشه گی تنوریزه شده در یک تشکیلات استالینیستی را به نمایش می گذارد.

* جزئیات ربودن و شکنجه عفت روش:

عباس عفت روش؛ متاهل، جرم، حزب اللهی بودن همسر وی.

تصویر و جسد عباس عفت روش

  عباس عفت روش تا لحظه مرگ، به بدترین وضع ممکن توسط مجاهدین شکنجه شد

خسرو زندی: از طرف مسئولان سازمان به تیم ما یک شناسایی داده شد که فردی که شغل کفاشی دارد باید ربوده شود، فرمانده واحد مصطفی معدن پیشه(رحمان)، من و فرد دیگری با نام جعفر ، مسئولیت ربودن وی را داشتیم.

در ساعت 10:30 شب[17/5/1361] به مغازه وی مراجعه کردیم و بااین بهانه که ما از طرف کمیته آمده ایم و شما باید برای پاسخ دادن به پاره ای از سوالات با ما بیایید کفاش را از مغازه خارج کردیم. و پس از انتقال به ماشین و بستن دست ها و چشم هایش، وی را به خانه امنی که برای شکنجه آماده شده بود منتقل نمودیم.

مهران اصدقی: این خانه مربوط به حسین ابریشمچی و در اختیار بخش ویژه بود. محل ساختمان در خیابان بهار و در کوچه ای بسیار خلوت قرار داشت.خانه 2 طبقه و جنوبی بود و دارای سه اتاق، هال ، آشپزخانه، توالت، حمام ، حیات و زیرزمین بود.

قسمت حمام خانه را با پوشاندن مشمع کلفت به در و دیوار طوری درست کرده بودند که صدا بیرون نرود. این فرد کفاش به این خانه برده می شود و جهت گرفتن اطلاعات در مورد فعالیت های همسرش تحت شکنجه قرار می گیرد. و با کابل به پاها و سر و صورت او می زنند. اما از آنجا که قضیه اساسا دروغ بود ، هیچ گونه اطلاعاتی در این رابطه به دست نمی آید.

پس از این که شکنجه وی بی نتیجه می ماند. وی کشته و در یکی از بیابان های اطراف تهران به همراه دو نفر دیگر مدفون می گردد.

با شکنجه بسیاری که روی او انجام شد ، همان روز اول مشخص شد که وی از همه چیز بی اطلاع است و علیرغم اینکه کفاش التماس می کرد که من نمی دانم شما چه چیزی از من می خواهید، به خاطر اینکه افراد بالا گفته بودند، وی اطلاعات دارد، شکنجه ادامه می یافت. چن روی وی تحت شکنجه قرار داشت. مسعود گفت: ما اطلاعات که نتوانستیم بگیریم ولی انتقام می گیریم.

از آنجا که خط شکنجه نمی بایست لو برود و هر کس را که ما می ربودیم در نهایت چه اطلاعات بدهد و چه اطلاعات ندهد بایستی کشته می شد و از قبل نیز چاله ای برای دفن این افراد کنده شده بود. باید فرد کفاش را می کشتیم و همان روز که پاسداران را کشتیم وی را نیز بعد از شکنجه زیادی که شده بود به همراه پاسداران کشتیم.

کفاش را به همراه دو پاسدار روی صندلی بستیم و چشم هایش را بستیم و با میله های سربی او را بی هوش کردیم. سپس به وی آمپول سیانور تزریق کردیم که از گلویشان صدای خُرخُر می آمد و در حالی که هنوز زنده بودند و در حال جان دادند بودند، بدن آنها را طوری طناب پیچ کردیم که داخل  صندوق عقب ماشین جا شود.

بسته ها را داخل صندوق عقب ماشین گذاشتیم و ساعت 9 شب ماشین حامل اجساد را تحویل خسرو زند دادیم و او به همراه محمدجعفرهادیان آنها را برای دفن بردند.

جزئیات ربودن و شکنجه ریاحی نظری:

خسرو ریاحی نظری؛ متاهل، دارای دو فرزند، 37 ساله، معلم، اهل تهران، جرم: مشکوک

مهران اصدقی: ربودن خسرو ریاحی دو روز پس از ربودن دو پاسدار و فرد کفاش [در تاریخ 19/5/61] و به این علت صورت گرفت که در یکی از خانه های تیمی بخش ویژه خیابان اسکندری، افراد بالای گروه، خسرو ریاحی را بیرون خانه مشاهده می کنند که پهلوی ماشینش ایستاده است. آنها گمان می کنند که وی خانه را زیر نظر دارد. او را تعقیب می کنند، اما موفق به ربودن او نمی شوند. روز بعد وی را در همان محل مشاهده می کنند و این بار کاملا به او مشکوک شده و او را شناسایی کرده و می ربایند. همسر خسرو ریاحی اظهار کرد: همسر من شبها تا ساعت 10 شب تدریس می کرد تا بتواند زندگی اش را اداره کند. در تاریخ سه شنبه 19/5/61 به جرم اینکه در خیابان اسکندری ، نزدیک استخر باشگاه سرباز منتظر فرزندانش بود که از استخر بیایند، ربوده شد و پس از دو روز شکنجه به قتل رسید.

…اجساد را كه به صورت دو بسته كه يكي از بسته ها يك جسد و ديگري دو جسد بود از صندوق عقب به پائين آورديم…و روي زمين كشانديم در حين انتقال بود كه متوجه نفس كشيدن آنها شديم و اينكه در حال جان كندن بودند و بدنشان گرم بود…

مجید رهبر و محمود رحمانی از اعضای بخش ویژه تروریستی، با نزدیک شدن به خسرو ریاحی و با ارائه کارت جعلی کمیته اقدام به بازرسی بدنی ریاحی می کنند. اما چیزی از او گیر نیاورده و او را به زور داخل ماشینش می برند و چشمان او را بسه و به وی می گویند که تو رابه کمیته می بریم. خسرو ریاحی را به خانه شکنجه گاه در خیابان بهار و با چشمان بسته به داخل خانه آوردند. در این محل من و مصطفی معدن پیشه و شهرام روشن تبار حضور داشتیم. پس از ورود ریاحی ، دو پاسدار و فرد کفاش را به اتاق های دیگر ردیم و او را وارد حمام کردیم و روی میز با طناب بستیم و از او خواستیم مشخصاتش را بگوید. او گفت شغلش معلم است و ما یک کارت از جیبش در آوردیم که مربوط به آموزش و پرورش بود. از او علت حضورش را در آن نقطه از خیابان اسکندری پرسیدیم. او گفت: بچه هایم به استخر می روند و آمده ام آنها را ببرم. ما شروع به شکنجه او کردیم و با کابل به بدنش و کف پاهای او می زدیم و او فریاد می زد و ما دهانش را می گرفتیم. ما شکنجه را تشدید کردیم و با هویه[برقی] مچ دست ها و پُشت کمر او را می سوزاندیم ولی او مرتب همان حرف ها را تکرار می کرد. ما نمی دانستیم چکار کنیم و از طرفی شکنجه دو پاسدار برای ما مهمتر بود، که بدون نتیجه خسرو را رها کردیم. روز بعد حوالی عصر بود که من و مصطفی معدن پیشه و شهرام روشن تبار در خانه بودیم. ناگهان صدای فریاد شنیم، خودم را به راهرو رساندم و دیدم خسرو ریاحی با مصطفی و شهرام گلاویز شده است و مرتب فریاد می زند و می گفت:کمک، او به بهانه دستشویی رفتن توانسته بود با آنها درگیر شود. من وارد حمام شدم و با کلت یک تیر به پای او شلیک کردم که به زمین افتاد و ساکت شد و با شهرام شروع کردیم به بستن مجدد خسرو که ناگهان بلند شده ، شروع به فریاد زدن کرد. من و شهرام سعی می کردیم او را ساکت کنیم که ناگهان مصطفی کلت را برداشت و یک تیر به سر خسرو شلیک نمود. خسرو بی حس به زمین افتاد و خونش داخل حمام ریخت. بعد از صدای تیراندازی ها، دیگر خانه برای ما جای امنی نبود . بایدآنجا را ترک می کردیم. به علت خون زیادی که داخل حمام به راه افتاده بود، خسرو را با آب شستیم و بدنش را با طناب بستیم، به طوری که داخل صندوق ماشین جا بگیرد و بعد جسد طناب پیچ شده را داخل پتو گذاشتیم و مجددا طناب پیچ کردیم. به محمدرضا گفتم که جسد را در بیابان های اطراف دفن کند و اگر نتوانست آن را رها کند. آنها بیل و کلنگ نداشتند و جای مناسبی پیدا نکردند و جسد را در خرابه ای در خیابان سهروردی انداختند. طبق گذارش شهربانی تهران، در تاریخ 21/5/61 در خیابان شهروری، کوچه زاهدان، روبروی پلاک 26، در ساختمان نیمه ساز، جسد مجهول الهویه ای به صورت بسته بندی شده کشف شد.

جزئیات ربودن و شکنجه حبیب روستا:

حبیب روستا؛ متاهل، دارای دو فرزند، 28 ساله، کارمند شرکت پخش گاز ایران، اهل تهران هوادار تشکیلاتی مجاهدین، جرم: مشکوک.

وی در زندان سیاسی زمان شاه بوده که در زندان با سازمان آشنا می شود. بعد از انقلاب رابطه خود را با مجاهدین ادامه می دهد، ابتدا در ستاد مجاهدین در بخش معلمان فعالیت داشته و سپس مسئول بخش روابط معلمین می شود. از اواخر سال 58 مسئول تدارکات انجمن معلمان می شود. همسر نامبرده دختر عموی کاظم ذوالانوار یکی از رهبران سازمان در زمان رژیم گذشته بوده است. پس از سی خرداد 1360 به عنوان یک فرد مورد اعتماد سازمان به صورت مخفی فعالیت می کند تا جایی که اعضای گروه در خانه او مخفی می شدند، یکی از این افراد محمد قربانی بوده استکه پس از این که در 12 اردیبهشت سال 1361 کشته می شود، سازمان به حبیب روستا مشکوک شده و طرح ربودن و شکنجه وی را اجرا می کنند.

در تاریخ 10/5/1361 ساعت 17:30 جنازه ای در پتو پیچیده شده، در تپه های اطراف قریه ناران کشف گردید. پزشک قانونی طی گزارشی معاینات خود را در مورد جسد که بعدا مشخص شد حبیب روستا بوده است، چنین اعلام می دارد:

 

تصویری از جسد حبیب روستا

جنازه متعلق ه مردی است حدود 28 ساله که پاها از ناحیه ران و ساق ها به طور محکمی بسته شده است و نیز در ناحیه ساعد و بازو با همان طناب که از الیاف پلاستیکی کرم رنگ است، بسته شده و حلقه ای از طناب مزبور به دور گردن گره خورده است ، به طوری که جنازه بر روی هم تا شده و طناب ها به طور عمیقی در پوست و نسج زیر آن فرو رفته اند…

در معاینه علائم فشار افقی بر روی پوست ظاهر شده و قسمتی از پوست کنده شده است.

تورم و کبودی در اطراف چشم ها و سائیدگی در زانوها و پشت پاها ملاحظه شد…

کبودی وسیعی در ناحیه سر ملاحظه می شود، در ناحیه گردن طناب فرو رفته و در زیر آن کبودی ایجاد شده است.

مهران اصدقی: از طرف مرکزیت سازمان، شناسایی فردی به مسعود قربانی داده شده بود که می گفتند به سازمان خیانت کرده است. جواد محمدی از اعضای اصلی تیم شکنجه که با حبیب روستا نیز ارتباط داشت، برای ساعت یک با حبیب، سر خیابان جیحون تقاطع آزادی قرار گذاشت. جواد محمدی، حبیب روستا را به خانه خیابان بهار آورد . با ورود من و مسعود قربانی به داخل اتاق، جواد به حبیب حمله برد و ما نیز دهان او را با چسب بستیم و دستها و پاهایش را طناب پیچ کردیم و او را روی زمین کشیدیم و به حمام انتقال دادیم. و چون می خواستیم ابتدا برایش ترس ایجاد کنیم، بدون اینکه سوالی کنیم، حدود نیم ساعت شکنجه اش می کردیم، با کابل به کف پا  و سایر نقاط بدنش می زدیم. بعد دهانش را باز کردیم و به او کاغذ و خودکار دادیم و گفتیم شروع به نوشتن کن. او می خواست حرف بزند ولی به او گفتیم که حق حرف زدن ندارد فقط باید بنویسد. نوشت چه چیزی را باید بنویسم. ما مجدادا با کابل زدیم و خواستیم شروع کنیم. او دوباره نوشت من نمی دانم شما چه چیزی از من می خواهید. ما میزی را داخل حمام بردیم و حبیب  را روی میز با طناب بستیم و با کابل به کف پا و پشت کمرش می زدیم و دهانش را محکم گرفته بودیم تا ناله هایش بیرون نرود. مجددا که از او می خواستیم شروع کند می گفت: نمی دانم چه مطلبی را باید برای شما بگویم، حتما اشتباهی شده است. من، مسعود قربانی، مصطفی معدن پیشه و محمدرضا به شکنجه حبیب ادامه دادیم و از او خواستیم مشخصاتش را بنوسد، او نوشت: حبیب روستا ، مهندس عضو هیئت مدیره شرکت پرسی گاز ، دارای زن و دو فرزند ، آدرس:خیابان دماوند- خیابان شارق- زندانی سیاسی زمان شاه. اما در مورد سوال اساسی ما هیچ جوابی نمی داد. مسعود قربانی به او گفت که ما از اعضای سازمان هستیم و تو بایستی کلیه خیانت هایت را بگویی، حبیب قسم می خورد که شما اشتباه می کنید، ولی ما اعتنایی نمی کردیم و او را شکنجه می کردیم. روز بعد حوالی ظهر مسعود قربانی به خانه خیابان بهار(شکنجه گاه) آمد  و گفت حبیب دروغ گفته و ما مجددا حبیب را روی میز خواباندیم و شروع به شکنجه اش کردیم. ما روی این مسئله پافشاری می کردیم که او باید نحوه لو رفتن خانه های تیمی را برای ما بگوید، اما هیچ چیز نداشت که بگوید. او را از روی تحت باز کردیم و دست ها و پاهایش را با زنجیر بستیم، حبیب گفت که من تا به حال فکر می کردم که شما از افراد رژیم هستید و جواد با شما همکاری می کند اما حالا می دانم که از مجاهدین هستید. باور کنید که من هیچ خیانتی به سازمان نکرده ام. من زمان شاه زندانی بودم و با بچه های سازمان آشنا شدم و به آنها علاقه دارم ، چگونه می توانم به آنها خیانت کنم. مسعود گفت تو با این حرف ها نمی توانی ما را گول بزنی… از وسایل دیگری که برای شکنجه او استفاده کردیم هویه برقی بود… شکنجه دیگری که بر روی حبیب اعمال کردیم بی خوابی بود. و روز اول که او را دزدیده بودیم تا صبح اجازه ندادیم بخوابد ، در حالی که به شدت خوابش می آمد. دو روز اول آن قدر حبیب را شکنجه کردیم که توالت نمی توانست برود و با دست خود را روی زمین می کشید و به توالت میرفت. بعداز چند روز مسعود قربانی به ما گفت : بچه های بالا معتقدند ما کارمان را خوب انجام ندادیم و خودشان می خواهند از نزدیک کار را دنبال کنند. حفاظت خانه را بالا ببرید که یکی از مسئولین به نام عبدالله(عزت الله اشتری) می خواهد به اینجا بیاید. مسعود قربانی به ما گفته بود که وی در بخشی کار می کند که کلیه خطوط حفاظتی و امنیتی سازمان از آنجا داده می ش.د عبدالله به ما گفت که او تجربه بازجویی زمان شاه دارد و می داند چطور باید برخورد کند، ولی ما اطلاع داریم که [حبیب روستا] در لو دادن خانه های تیمی دست داشته است. عبدالله نقاب به چهره زد و وارد حمام شد، حبیب خلیل ترسید. از او پرسید که حقیقت را نمی گویی و او از ترسش هی چیز نگفت. ما مجددا حبیب را روی میز بستیم و شروع به شکنجه اش کردیم. او گفت همه چیز را می گویم. ما کاغذ و قلم آوردیم و شروع کرد به نوشتن، من خانه تیمی را لو دادم. عبدالله چند سوالدیگر به او داد و پس از پاسخگویی به وی گفت چرا دروغ می گویی، حبیب گفت: من از ترس دارم دروغ می نویسم. عبدالله به ما گفت بزنید. ما تا ساعت 9 شب او را شکنجه کردیم و آن شب تا صبح او را بیدار نگهداشتیم. روز بعد شکنجه را شروع کردیم ولی عبدالله گفت این طوری فایده ندارد، و هویه را برداشت و به دستها و کم حبیب می چسباند و بدن او را می سوزاند و ما دهان او را گرفته بودیم. او به حبیب گفت که تو با سازمان ارتباط داشتی و کمک مالی می کردی که اعتماد ما را جلب کنی و از طرف دیگر خانه های ما را لو می دادی. ولی حبیب قسم می خورد که چنین کاری نکرده است. تا عصر او را شکنجه کردیم ، ولی نتیجه ای نگرفتیم. در این وقت هنگامی که عبدالله می خواست برود به ما گفت او می داند که اگر حرف بزند ما او را می کشیم و حرف نمی زند.، بنابراین ما او را می کشیم. او را بکشید و جنازه اش را در بیابان بیندازید. پس از رفتن عبدالله باز هم من و مسعود قربانی او را شکنجه می کردیم تا شاید برای آخرین بار مطلبی که هرگز وجود نداشت از او دربیاوریم و مصطفی معدن پیشه نیز دهان او را گرفته بود که ناگهان حبیب تکانی خورد و از ناحیه گلو خر خر کردو  ما فکر می کردیم بازی درآورده است و اهمیتی نمی دادیم. حبیب دست هایش شل شد ما او را باز کردیم ولی او مرده بود…

جزئیات ربودن و شکنجه شاهرخ طهماسبی:

شاهرخ طهماسبی، 28 ساله، مجرد، عضو کمیته مرکزی، جرم: عضویت در کمیته[انقلاب]

شاهرخ طهماسبی

تصویری از شاهرخ طهماسبی

مرداد ماه سال 1361 یکی از پاسداران کمیته به نام شاهرخ طهماسبی که وظایف شغلی او با کارهای اطلاعاتی بی ارتباط بود، ربوده می شود و طی 10 روز شکنجه، نهایتا به قتل می رسد و جنازه او در منطقه عباس آباد تهران رها می شود،

محمدجواد بیگی: بعد از 12 اردیبهشت که در یک روز به حدود بیست خانه حمله شد و از ضربه 19 بهمن بسیار سنگین تر بود ، تحلیل سازمان این بود که کار بسیار دقیق و حساب شده بوده است… بعد سازمان گفت که باید اطلاعات کسب کنیم… در همین رابطه شناسایی شاهرخ طهماسبی به تیم م داده شد. اعضای تیم ربانیده شاخر: رضا میرمحمدی (فرهنگ) ، حسین اسلامی (مجتبی)، جمال محمدی پیله ور (کمال) و علی عباسی دولت آبادی (هادی) بودند. در مرداد ماه 61 پس از ربودن وی ، او را به خانه تیمی خیابان سهروردی ،کوچه باغ انتقال دادند. از آنجا که دست و پای وی را بسته و پتویی بر رویش انداخته بودند، صاحبخانه مشکوک و با نیروهای انتظامی تماس می گیرد، بلافاصله ما وی را به خانه تیمی خیابان خواجه نظام بردیم. خانه تیمی خیابان خواجه نظام را یک زوج تشکیلاتی به نام فریبا اسلامی(شهلا صالحی پور) و محمد قدیری(منوچهر احمدیان فر)، با همین اسامی مستعار اجاره کرده بودند. رابط این خانه با بالا، جواد محمدی با نام طاهر بود که خود وی در تیم شکنجه مهران اصدقی بود.

                                  تصویری از سر شکنجه شده یکی از اجساد قربانیان

فریبا اسلامی: در بهمن سال 1360 با محمد قدیری ازدواج کردم و در جریان ربودن و شکنجه شاهرخ طهماسبی به عنوان محمل همان خانه شکنجه بودم. در این خانه حمام را برای شکنجه آماده کرده بودند و فردی به نام اکبر (محمد جواد بیگی) برای بازجویی از وی به این خانه آمد و مرتب او را شکنجه می داد. گاهی او را به حمام می بردند و گاهی در گنجه ای که در هال خانه قرار داشت و یک متر در یک متر بود و کاملا تاریک بود ، با دهان بسته قرار می دادند. در تمام ای مدت نیز نباید از خانه بیرون می رفتیم. من صدای شلاق خوردن و کتک خوردن او را می شنیدم ولی چون دهانش بسته بود ، فقط ناله ضعیفی می کرد، علی عباسی (هادی) او را بسیار شکنجه می کرد و با کابل های به هم بافته او را می زد. یک شب ساعت 2 از خواب بیدار شده بودم، شنیدم که او آب می خواهد و صدایش خیلی ضعیف به گوش می رسید، ولی من به او آب ندادم و رفتم خوابیدم.

شاهرخ طهماسبی را در همین خانه به قتل می رسانند و برای این که کسی او را نبیند جسد وی را در یک کارتن بزرگ می پیچند و با طناب بسته بندی می کنند و با یک اتومبیل سوبارو، وی را به محله ای در اطراف عباس آباد برده و دفن می کنند.

*جزئیات ربودن و شکنجه طاهری و میرجلیلی:

طالب طاهری؛ 16 ساله، محسین میر جلیلی؛25 ساله، اتهام: عضویت در کمیته[انقلاب]

طالب طاهری محسن (مجید) میر جلیلی

تصویری از طالب طاهری                                    تصویری از محسن میر جلیلی

مهران اصدقی: خانه تیمی مرکزیت بخش ویژه در خیابان کارون بود. مهدی کتیرایی و حسین ابریشمچی در آنجا بودند و جواد محمدی(طاهر) مسئول حفاظت خانه بود. طاهر حین مراقبت از خانه و دیده بانی از داخلی خانه مشاهده می کند که فردی بیرون از خانه ایستاده است و به او مشکوک می شود. و طبق خط داده شده اقدام به شناسایی وی می کند. روز بعد همان فرد را به همراه یک جوان دیگر در آنجا می بیند و به افراد بالای بخش ویژه می گوید و آنها دستور ربودن آن دو جوان را صادر می کنند… طاهر به همراه رضا هاشملو و محمدجعفر هادیان، اقدام به ربودن این دو جوان می کنند. در خیابان با ماشین جلوی آنها پیچیده و به آنها می گویند که ما کمیته ای هستیم و باید با ما بیایید… آنها به خانه خیابان بهار که از قبل برای شکنجه آماده شده بود برده می شوند. حمام این خانه که برای شکنجه انتخاب شده بود به وسیله  نایلون های کلفت صداگیری شده بود. ابزار این خانه عبارت بود از طنابب وکابل، نقاب، دست بند و میله های سربی که اگر به پشت گردن هر کس می زدی بیهوش می شد. زنجیر، قفل و سیانور و …

طاهر(جواد محمدی) به همراه مصطفی معدن پیشه و شهرام روشن تبار اقدام به شکنجه آنها می کنند. هدف از این سرعت عمل این بود که ببینند آیا خانه تیمی خیابان کارون لو رفته است یا نه؟ پس از بازپرسی از جیب آنهاکار تها و مدارکی که نشان می داد پاسدار هستند بیرون می آورند. بعد آنها را روی صندلی با طناب می بندند و صندلی را روی زمین می خوابانند… با کابل های کلفت چند لایه به کف پا و سایر نقاط بدن آنها یم زنند و برای اینکه صدای آنها بیرون از خانه نرود دهان آنها را با پارچه می گیرند… همان روز مسعود قربانی به من ابلاغ کرد که به دستور رحمت (حسین ابریشمچی) آنها ربوده و مسئولیت بازجویی آنها با من است و به من گقت که با هم سوال تهیه می کنیم که برای ما مشخص شود که خانه های تیمی چگونه لو می رود. از اینجا بود که من در راس این جریان قرار گرفتم وبه عنوان کسی که خطوط مرکزیت را اجرا می کرد عمل نمودم…برای ایجاد هراس نقاب به چهره میزدیم. همین کار را کردم و وارد حمام شدم ، دیدم یک پسر 16-17 ساله در گوشه حمام در حالی که دست ها و پاهایش با زنجیر بسته شده، افتاده بود. اسمش طالب طاهری بود و پاهایش کبود شده و باد کرده بود. بدنش و کف پاهایش تاول زده بود، سپس به اتاق رفتم تا فرد دیگر را که محسن میرجلیلی نام داشت ببینم. فردی حدود 24-25 ساله در حالیک ه دست ها و پاهایش با زنجیر بسته شده در گوشه اتاق نشسته بود. بدن او نیز مانند بدن طالب بود و خلی با کابل شکنجه شده بود…

تصویری از دست پُخته شده محسن میرجلیلی

تصویری از دست محسن میرجلیلی که به خاطر شکنجه های غیر بشری کاملا سوخته(پُخته شده) است

مصطفی معدن پیشه به من گفت که ما دیروز خلیل آنها را شکنجه کردیم تا معلوم شود که آیا خانه را زیر نظر داشتند یا نه ، اما آنهاانکار کردند و ظاهرا خانه را زیر نظر نداشتند…سوالات را آماده کردم و کار شکنجه را شروع کردم. آنها را به نوبت داخل حمام می بردیم و در حالی که پاهایشان تاول زده بود و حال نداشتند و فریاد می زدند مصطفی دهان آنها را با پارچه گرفته بود. آن قدر آنها را زدم که تاول های پای آنها ترکید و خونریزی کرد…

وقتی پاهای آنها خونریزی کرد مصطفی پاهای آنها را باندپیچی کرد و آنها را برای شکنجه مجدد آماده کرد. من مرتب از آنها سوالاتی می کردم و آنها انکار می کردند و جوابی نمی دادند، از بالا گفتند که حتما آنها اطلاعات دارند… روز بعد کار را شروع کردیم. جواد محمدی ابتدا به جان آنها افتاد ، سپس آنها را روی همان صندلی ها بستیم و روی پاهای متورم و خون آلود آنها آب جوش ریختیم، به طوری که پوست بدنه آن ترک خورد  و تاول ها می ترکید… آنها بار ها بیهوش می شدند و باز هم به هوش می آمدند… آب داغ روی سر و صورت آنها ریختم که سر و صورتشان تاول زد… خون از همه جاهای بدن آنها به راه افتاد و خون زیادی از بدنشان رفته بود. طاهر(جواد محمدی) با نوک چاقو به بدنشان می کشید. طوری که عضوی از بدن آنها نبود که خون آلود نباشد…

تصویری از جسد متلاشی شده یکی از پاسدارها

تصویری از جسدمتلاشی شده پاسدار میرجلیلی

من و مسعود قربانی به داخل حمام و به سراغ محسن میر جلیلی رفتیم. مسعود به او گفت که اگر اطلاعات ندی تو را می پزیم. سپس به من گفت که اتو را بیاور. من اتو را آوردم و در حالی که به برق زد و کاملا گرم شد ناگهان اتو را به کم محسن میرجلیلی چسباند. محسن از شدت درد دهانش را به طرز عجیبی باز کردو  از هوش رفت. بوی سوختگی همه جا را گرفته بود، من خیلی ترسیده بودم، مسعود هم ترسیده بود، ولی سعی می کرد خودش را مسلط به کاری که می کند نشان دهد…

تصویری از جسد پاسدار طالب طاهری

جواد محمدی و مصطفی معدن پیشه مشغول شکنجه طالب طاهری بودند، جواد به مصطفی گفت: برو چاقو بیاور، مصطفی چاقو را که آورد چاقو را چند بار بر روی بازوی طالب کشید که بار سوم خون بیرون زد و بر اثر درد شدید تکان خورد. طالب می خواست حرف بزند که جواد با مشت توی دهانش کوبید ، طوری که دندانش شکست. جواد گفت حلیت می کنم و سپس میله سربی را برداشت و به دهان و فک و چانه او زد که وقتی طالب دهانش را باز کرد، دندان های شکسته اش به همراه خون و آب دهان بر روی شلوارش ریخت، مصطفی با میله سربی که در دستش بود به جاهای دیگری از بدن او میزد.

جسد دو پاسدار به علت شدت شکتجه متلاشی شدند

محسن میرجلیلی به هوش آمده بود که مسعود قربانی به من گفت که برو آب جوش بیاور، من آب داغ آوردم و مسعود گفت که بر روی پاهایش بریز، من می خواستم به یکباره خالی کنم که مسعود اشاره کرد که یواش یواش بریز تا بیشتر زجر بکشد.، من نیز همین کار را کردم ، طوری که تمام تاول های پایش ترکید وشکل خیلی وحشتناکی پیدا کرد. و پوست پاهایش از بدنش جدا می شد. محسن بیهوش شد و بعد که به هوش آمد به روی شلوارش پنجه می کشید. مسعود آب داغ روی دست های محسن می ریخت که دست های محسن پف کرد و چروک شده و حالت پختگی داشت.

                                                    تصویری  جسد  پاسدار طاهری

به اتاق که رفتم صحنه دلخراشی دیدم، پوست سمت راست سر طالب به همراه موهایش کنده شده بود و جواد محمدی در حالی که چاقوی خون آلود دستش بود بالای سر طالب که بیهوش شده بود ، ایستاده بو، وقتی طالب به هوش می آمد حرف نمی توانست بزند ، فقط در حالی که دهانش را به سختی باز می کرد ناله هایی از او شنیده می شد و جواد که با حالت عصبانی از او می پرسید: چرا حرف نمی زنی، صدای ناله خود را شدیدتر می کرد و سر خود را به شدت تکان می داد. مصطفی سر او را محکم گرفته بود و جواد با عصبانیت چاقو را بالای گوش طالب گذاشت و آن را برید ، طوری که خون زیادی از سر و صورت طالب جاری شد و تمام سر و صورتش غرق در خون شد و بیهوش شد… در همین حین که طالب بیهوش بود، جواد چاقو را کنار چشم طالب گذاشت و فشار داد که خون از چشمش بیرون زد…

من با کابل به کف پا و بدن محسن زدم که به هوش آمد. هنگامی که دهانش را باز می کرد بوی گندیدگی شدیدی از دهانش می آمد و لثه هایش حالت پوسیدگی داشت، بدنش سست شده بود، یکبار که مسعود موهایش را می کشید و من با کابل او را میزدم یک دسته از موهایش در دست مسعود ماند. سپس محسن را که دیگر رمقی در بدن نداشت به داخل اتاق دیگر ردیم و با زنجیر به میز بستیم. طالب بیهوش ، در حالی که خون در جاهای مختلف صورتش خشکیده بود ، روی صندلی همچنان در حال شکنجه شدن بود و جواد محمدی با انبر دست مشغول کشیدن دندان های طالب بود که از دهان او خون زیادی بیرون می ریخت و دهانش بوی بسیار بدی می داد…

جواد اطلاعات می خواست و طالب جوابی نمی داد. جواد گفت این طوری نمی شود باید این را کبابش کرد و مصطفی به آشپزخانه رفت و گاز پیک نیکی و سیخ به همراه خود آورد، جواد سیخ را دو بار سرخ  کرد و به ران طالب زد و بار سوم سیخ را سرخ کرد و به دکمه های جلوی شلوار طالب چسباند که شلوار طالب سوخت و سیخ داغ به بدن و آلت مردانگی طالب اصابت کرد که یک دفعه دچار شوک شد… تمام فضای اتاق را بوی سوختگی و پارچه و گوشت پر کرده بود.

…تا عصر، آنها یکی ، دوبار به هوش آمدند… حوالی عصر مصطفی معدن پیه بر اثر دست پاچگی، وقتی محسن میر جلیلی یک تکان خورده بود، تیری شلیک کرد و مجبور به تخلیه خانه شدیم…

                                                   آلات شکنجه و میله های سُربی

با همان میله های سربی آنها را بی هوش کردیم و سپس به بدن آنها سیانور تزریق کردیم و در حالی که هنوز جان می دادند، آنها را پتو پیچ کردیم و داخل صندوق عقب گذاشتیم. ساعت 9 شب ماشین را در خیابان نظام آباد تحویل خسرو زندی و محمد جعفر هادیان دادیم تا آنها را برای دفن به بیابان های اطراف ببرند… وقتی جریان شکنجه لو رفت، سازمان فکر نمی کرد که قضیه این قدر برایش گران تمام شود و وقتی با انبوه شرکت کنندگاه در تشییع جنازه اینها و مسئله داری بچه ها در داخل تشکیلات مواجه شد به ما گفتند که هیچ چیز به بچه ها نگویید و اگر بچه ها سوال کردند بگویید که کار خود رژیم است.


+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 9:1  توسط احمد   |